تبليغاتX
نازک آرا
نازک آرا

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive

روزت مبارک...

سه شنبه سوم خرداد 1390-19:55 -اکــبر

 

آنگاه که ذهن مغشوشم را یارای

 

تفکر نیست نمی دانم چه بگویم!

 

سکوتی سنگین تمام وجودم را

 

به بند کشیده است

 

سکوتی که تنها با سوهان خوردن

 

روحم شکسته می شود

 

آن هم در تنهایی...!

 

دلم برای خیلی ها تنگ است

 

از نزدیکانی که هر روز می بینم شان

 

تا کسانی که هرگز ندیده ام

 

ولی تا حدودی نقاش روحم بوده اند!

 

و بیشتر از همه دلتنگ عزیز از دست رفته ای هستم

 

که با وجودش ،نگاهش و خنده هایش مرا تا اوج می برد...

 

و اکنون سالهاست که او  رفته است

 

و من مانده ام و دیوارهای مات و مبهوت خانه

 

و افسردگی غنچه های باغچه ی دلم

 

و کوله باری از غم و خاطرات تلخ و شیرین

 

روزهای زندگی!

 

افسوس...

 

نمی دانم خوبها چرا زود می روند!

 

تنها چیزی که می دانم این است که این

 

بی عدالتی مطلق خداوند است!

 

گاهی ساعتها به این مسئله فکر میکنم

 

عاقبت هم جوابی پیدا نمیکنم

 

و این تمام واقعیت زندگی است

 

بی جواب است...!

 

ای که با رفتنت دنیای مرا بدون فرشته کردی

 

خوب می دانم که

 

... صدای ضربان قلبم را می شنوی که دلتنگ توست!

 

همیشه به یادتم و

 

((روزت مبارک مادر...))

لینک ثابت |

مردانگی یک مرد!

پنجشنبه هجدهم آذر 1389-12:42 -اکــبر

 

دستهای وحشی نیمه شبها

 تندیس وجودت را چه با شوق می کاود

 تا مردانگی اش فروکش کند

 

***

 

میگویند من از نسل آفتابم... 

از نسل تعالی روح و ایمان ... 

از نسل عرفان های خیس شده در زیر باران ... 

راست می گویند!؟ 

نه... راست نمی گویند!

من تنها و تنها  زاده ی شوق مرده ای 

 هستم که بدون هیچ آتش عشقی 

 زاده شده است...

من زاییده ی تکرار غرایز انسانی هستم!

 

*** 

گناه بزرگی است

فردی باشی نه از جنس زمان خویش

من در پی خود گم شده ام!

 

لینک ثابت |

یک نگاه!!!

سه شنبه نهم آذر 1389-17:57 -اکــبر

 

دیدی!

تو از آسمانی، من از زمین!

تو از عشق، من از نفرت!

تو از اقیانوس، و من از مرداب!

حال چگونه باور کنم

که دریچه نگاهمان از یک پنجره است؟؟؟

 

لینک ثابت |

نفرین...

دوشنبه یکم آذر 1389-11:56 -اکــبر

 

آفتابم را اگر خداوند تاب و تحمل

 بزرگی اش را داشت

 و از من نمی گرفت تا بر من بتابد ،

من روزی هزار بار از مشرق و مغرب 

 طلوع می کردم!

نفرین بر خدایی که

قدرتش را می خواهد بر من ثابت کند!

نفرین بر خدایی که

 دیوانه عزت و جلال است!

نفرین بر خدایی که

دیوانه ی چاپلوسی است!

و نفرین بر خدایی که

 حکمران مطلق است!

 و نفرین بر من که او از خود در من دمید!

 و نفرین بر انسانیتهای

 به ظاهر بشر دوستانه ی قرن بیست و یک!

 

لینک ثابت |

نامه ای بی مقدمه به یک دوست!

پنجشنبه بیستم آبان 1389-18:30 -اکــبر

 

هیچ می دانی در کوچه پس کوچه های

کاه گلی ذهنم چقدر آمدنت را به

 انتظار نشسته ام؟

هیچ میدانی آسمان دلم همیشه

 ابری بود و به هوای رنگین کمان

 به پشت هیچستان میرفتم؟

اما آبی بیکران آنجا نیز

 غبار آلود و مه گرفته بود!!!

هیچ میدانی کلمات پر رنگ و پر نقش و نگار

 در مقابل واقعیت رنگ میبازد؟

همان طوری که

 هنر در تقابل با حقیقت میشکند

 من نیز در مقابل ادعاهای خالی

 از اراده شکستم!!!

تو رفتی و من هر روز

 روی نیمکت ذهنم تنها بودم

 و

 خیره به انسانیت و قانون  طبیعت!!!

تو رفتی و حس پرواز ته کشید!!!

حال هم که آمدی، اما...

نه از عطر پونه خبری هست!

 نه از پشت هیچستان!

آمدی!

 نیامدن هایت برایم از آمدنت عجیبتر بود!

آمدی!

 اما نه از جنس شعر ،

نه از جنس قهوه ای گرم در زمستانی سرد!

آمدی!

 و

 آمدنت از جنس آمدنهای مردمان همین شهر است!

تعجب نمیکنم!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آشنای دیروز تو

 اکبر

کسی که 

هر روز تو را می بیند

 با تو حرف می زند

 و با تو می خندد

ولی تو فقط

 پلک میزنی!!!

 

 

لینک ثابت |