آنگاه که ذهن مغشوشم را یارای
تفکر نیست نمی دانم چه بگویم!
سکوتی سنگین تمام وجودم را
به بند کشیده است
سکوتی که تنها با سوهان خوردن
روحم شکسته می شود
آن هم در تنهایی...!
دلم برای خیلی ها تنگ است
از نزدیکانی که هر روز می بینم شان
تا کسانی که هرگز ندیده ام
ولی تا حدودی نقاش روحم بوده اند!
و بیشتر از همه دلتنگ عزیز از دست رفته ای هستم
که با وجودش ،نگاهش و خنده هایش مرا تا اوج می برد...
و اکنون سالهاست که او رفته است
و من مانده ام و دیوارهای مات و مبهوت خانه
و افسردگی غنچه های باغچه ی دلم
و کوله باری از غم و خاطرات تلخ و شیرین
روزهای زندگی!
افسوس...
نمی دانم خوبها چرا زود می روند!
تنها چیزی که می دانم این است که این
بی عدالتی مطلق خداوند است!
گاهی ساعتها به این مسئله فکر میکنم
عاقبت هم جوابی پیدا نمیکنم
و این تمام واقعیت زندگی است
بی جواب است...!
ای که با رفتنت دنیای مرا بدون فرشته کردی
خوب می دانم که
... صدای ضربان قلبم را می شنوی که دلتنگ توست!
همیشه به یادتم و
((روزت مبارک مادر...))